درباره وبلاگ

گفتم اگه من مردم _ چقدر به من وفاداری ؟
عشق و به فراموشی چند روزه تو میسپاری؟
گفتم تو که میدونی_ سر خاک تو می میرم
ولی تا لحظه مردن دل از تو نمی گیرم
دل از تو نمی گیرم
فهرست اصلی
دوستان
توی هفت اسمون تو تک ستاره منی (سهیل )
pink panther
سایه بی سایه...(هیچکس)
جزیره (محمد رضا)
کلبه عاشقا...(لیو نل)
هذیان های یک خواب گرد(امین)
عشق عرفان(عاشق)
استوار(مهدی)
لبریزم از عشقت..(دل خسته)
به دنبال ...(شب تاب)
سکوت مرداب(مریم)
بری کوچک دریایی(نیلا)
قصر گلی(مارکو بلو)
یه عرفان مثل خودم
خانه نیلوفری(نادیا)
گندم
عسل
عمو سبزی فروش
کفشدوزک بدون کفش(نانویسنده)
تبریز بلاگ
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
طراح قالب
POWERED BY
گیرم بازم بیایی از عاشقی بخونی
گیرم تا دنیا دنیاست بخوای بیشم بمونی
روز غمم نبودی خورشید با دیگران بود
من رو به کی فروختی؟ اون از ما بهترون بود
میای بیا غریبه حیف دیگه خیلی دیره
حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره
کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم
بازم میگم بدونی منم خدایی دارم
برگشتی اما انگار تو توی بازی باختی
غرورت هم شکسته به چیت داری مینازی؟
غرورت هم شکسته به چیت داری مینازی؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط عرفان در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 22:56 موضوع | لینک ثابت
شرمنده ام که نماندی
سال هزار وسيصد وهشتاد مُردم
وقتي جواب رد به من مي داد مُردم
دربيت هاي من همين ديروزرخ داد
آن شب نگاه او به من افتاد مُردم
يك اتفاق ساده اما اصل موضوع
تا گيسوان لَخت او رخ داد مُردم
من زنده بودم لا اقل تاآن سه شنبه
دستش به دست ديگري ميداد مُردم
معتاد چشمانش شدم آخرسرش هم
او ناز باقي ماند و من معتاد مُردم

نوشته شده توسط عرفان در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت
روز مرگم هرکه شيون کند ازدورو برم دور کنيد همه را مست و خراب ازمي انگور کنيد
مزد غسال مرا سير شرابش بدهيد مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد
بر مزارم مگداريد بيايد واعظ پير ميخانه بخواند غزلي از حافظ
جاي تلقين به بالاي سرم دف بزنيد شاهدي رقص کند جمله شما کف بزنيد
روز مرگم وسط سينه من چاک زنيد اندرون دل من يک قلم تاک زنيد
روي قبرم بنويسيد وفادار برفت آن جگر سوخته ، خسته از اين دار برفت .....
خسته از اين دار برفت .....
نوشته شده توسط عرفان در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
گفتي كه به احترام دل باران باش باران شدم و به روي گل باريدم.
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را به عشق تو گونه هاي او بوسيدم.
گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن من هم چون گل ستاره ها تابيدم.
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم.
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو دريا شدم و ترا به ساحل ديدم.
گفتي كه بياد لحظه اي مجنون باش مجنون شدم و ز دوريت ناليدم.
نوشته شده توسط عرفان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت
با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی
به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی
چشامو به روت میبندم تا که اشکامو نبینی
با تو فریاد یه عمرو می کشم تا اوج باور
دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور
از کجا باید شروع کرد قصه عشقو دوباره
تا همه بغضای عالم سر عاشقی نباره
غربت آرزوهامون دل طاقتو شکونده
نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده
نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه
که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه

نوشته شده توسط عرفان در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست!
اگر روزي تركت كردند، بدان 
نوشته شده توسط عرفان در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .
وقتی تمام درها به رویت بسته است...
آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و
گریان بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»
و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
نوشته شده توسط عرفان در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت
وقتی تو شب گم میشدم
ستاره شب شکن نبود
میون این شبزده ها کسی به فکر من نبود...
وقتی تو شب گم میشدم
همخونه خواب گل میدید
همسایه از خوشه خود سبد سبد خنده میچید
اواز خون کوچه ها شعراشو از یاد برده بود
چراغها خوابیده بودند شعلشون رو باد برده بود
اخ اگه شب شیشه ای بود
گل به ستاره میزدم شکسته اینه شب و نیزه خورشید میشدم
اخ اگه مرگ امون میداد دوباره باد میشدم
تو رگه یخ بسته شب نبض چراغ میشدم
وقتی تو شب گم میشدم......
اخ که تو اقیانوس شب سوختنم رو کسی ندید
تو برزخ بیداد شب کسی به دادم نرسید
وقتی تو شب گم میشدم دلم میخواست شعله بشم
رو سایه های یخ زده دست نوازش بکشم
دلم میخواست اشتی بدم اگر تو با اقاقیا
خورشید مهربونی رو مهمون کنم به خونه ها...
وقتی تو شب گم میشدم....
نوشته شده توسط عرفان در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت

بی هدف بودن چرا؟
همچو مروارید غلتان در صدف بودن چرا؟
خیز تا هنگامه ای برپا کنیم
دستهای شوم را رسوا کنیم
گامهای خسته از بیهودگی
شامهای خفته در بیقولگی
تا به کی بر دستهای دشمنان
بوسه دادن. دست بر سینه زنان
خیز تا هنگامه ای برپا کنیم
دستهای شوم را رسوا کنیم
واژه ها در جستجوی نام شد
سینه ها انباری از آلام شد
عشق ها می سوزد اندر التهاب
التهاب راحت آوردن جواب
لذت دون و زبون و کامجوی
کرده غیرت های ما را همچو موی
نوشته شده توسط عرفان در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 18:28 موضوع | لینک ثابت
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت